شير على خان لودى

213

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

لباس دلربايى و دل‌فريبى اهل دل مىكند . اگر معشوق صاحب حسن به لباس كرباس آمد ، نمىتوان خود را از آن كشيد و اگر زشتى به لباس فاخر جلوه نمايد ، عشقبازى چسان بايد نمود ، ليكن كمال لطف در اين است كه معشوق صاحب جمال به لباس موزون جلوه نمايد كه جميع حواس از او متلذّذ گردد ، پسند طبع مشكل‌پسندان وقت‌آفرين همين خواهد بود . بر سر اين‌همه گفتگو حسن معنى و خوبى سخن آورد و اختلاف عبارات كه به حسب ظاهر مىنمايد از دولت شاهد حسن معنى و خوبى سخن است كه هر ساعت لباس ديگر مىپوشد و به تجدّد امثال لباس گرفتار است و به عدم تكرار تجلّى مقيّد ، و من همچو آينه محو يك جلوه‌ام و همهء نغمات مختلفه را از يك تار مىدانم و جميع عبارات شتّى را از يك معنى مىفهمم . به‌هرحال سلسله‌جنبان سخن شماييد و زمزمه‌ساز معنى رسا هرچه هست از شماست ، نوا هم از شماست و صدا هم از شما ، نظم : به غير شهدِ خموشى كدام شيرينيست * كه از حلاوت آن لب به يكديگر چسبد باقى داستان وقت ديگر ، يار ساقى دولت باقى باد ، و السّلام » . از غزليّات نوّاب شكر اللّه خان است : آن چشم خون‌فشان را تيغ كشيده گفتم * وز زخم آن به هر دل مرهم رسيده گفتم دشنام از لب او اعجاز عيسى آمد * تير نگاه او را بر هر دو ديده گفتم از حال دل چه پرسى چون زلف ابتر او * صد جا شكن فتاده صد جا خميده گفتم در وادى محبّت هر خار غم كه آمد * در پاى طالع من آن را نديده گفتم از ديدن جمالش در دل فتاده آتش * اين غم ز ديدهء خود بر دل رسيده گفتم خواجه معين الدّين ، المشهور بشاه غازى - بيان حالت معنوى و شرح پاكى و نجابتش را دفترها كفايت نكند ، تا به اين مختصر چه رسد . از بزرگ‌زاده‌هاى ملك ماوراءالنّهر است و در سركار شاه عالم سلطان محمّد معظّم به خدمت قوربيگى كه اوّلين پايهء علوّ درجات صوريست ، سربلندى دارد و مشاهدهء باب وى ابواب عشرت بر روى درمانده‌هاى مضيق عشرت مفتوح مىسازد . فكر عالى و سخن برجسته دارد ، چنانچه انموذجى از آن به زبان قلم و سينهء كاغذ مىسپارد : نقشم ز خاكسارى مانند نقش پا شد * افتادگى در اين ره آخر دليل ما شد ما را به خواب راحت آزار تن رسانيد * آسوده پهلوى ما از نقش بوريا شد پيوستن و گسستن فرقى ندارد اصلًا * با يار آشنا شد هركس ز خود جدا شد